تبليغاتX
شکلات تلخ

روی دفترهایم روی میز تحریرم روی درختان روی ماسه روی برف نام تو را می نویسم....

روی همه ی صفحه های خوانده شده روی صفحه های سفید روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر نام تو را می نویسم....

روی جنگل و کویر بر آشیانه ها و گل های طاووسی نام تو را می نویسم.....

روی همه یتکه پاره های آسمان لاجوردی روی مرداب این آفتاب پوسیده روی رودخانه این ماه زنده نام تو را می نویسم....

و به نیروی یک واژه زندگی را از سر می گیرم من برای شناختن و نامیدن تو پا به جهان گذاشته ام                                  ای عشق من....

نوشته شده توسط نیوشا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |

در روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر پر شده بود.

و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت

تا روزهای بیشتری از او بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت /خدا سکوت کرد

فریاد زد و جار و جنجال راه انداخت/ خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست به سجده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لابه لای هقهقش هم گفت" اما یک روز..... با یک روز چکار می توان کرد؟

خدا گفت؟

آن کسی که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است و آن کس که امروزش را نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید .

آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی که در میان دستانش بود نگریست می ترسید راه برود می ترسید حرکت کند می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد قدری ایستاد آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید  زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند بال بزند می تواند تا ته خورشید برود.

اودر آن یک روز آشمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد اما در آن یک روز  دست بر پوست درخت کشید  روی چمن خوابید کفشدوزکی را تماشا کرد و به آنهایی که نمی شنخاتنش سلام کرد برای آنها که دوسش نداشتند از ته دل دع کرد

او در همان یک روز سرشار شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

 امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود...

 

جلل خالق...

نوشته شده توسط نیوشا در دوشنبه ششم آبان 1387 |

سلام بچه ها....

چی خبرا؟

من همون نیوشام ها....

منتها با تغیرات قابل رویت...

خیلی ها منو می شناسن خیلی ها هم نه...

اونایی که منو نمی شناس اند درصد بسشتری دارن ...

پس دوباره میگم

من نیوشا

۱۹ساله

کاملا تهرانی

ولی الان تهران نیستم(خیلی ها می دونن کجام)

بعد...

عاشق موسیقی کلاسیک

توی تنهایی فکر می کنم (فقط)

از آدم های دروغگوی دو روی بد حساب متنفرم...

از آدم هایی که با دو سه بار خندیدن به روشون پررو می شن هم بدم میاد

در کل فک کنم به نظر شما ها آدم مضخرفی باشم هوم؟

حالا اون دست قشنگه رو به افتخار خودتون بزنین...

 

تا بعد بای...

حالا اگه چیزی رو متوجه نشدین من بگم براتون...

نوشته شده توسط نیوشا در سه شنبه نهم مهر 1387 |